پ.ن اصلی :آمریکا بره دل خودشو خوش کنه ،که ما به خاطرش نمی نویسیم... !(آیکن خنده از تو دل و روده )
پ.ن فرعی: یکبار جستی ملخک،دوبار جستی ملخک ،آخر به دستی ملخک!
نمیدونم با چه زبونی ،به چه کلماتی،با چه تعریفهایی وبا چه حسی بگم الان چه حالی دارم ،حال یه آدم مرده،شکنجه دیده،بی حس و بی حال و بی روح؟
اما اینایی رو که میگم اگه نگم ،بقیه ی مطلبم رو نمی خونید وشاید اگه بگم هم ببینید طولانیه باز نخونید وبه ریشم (به موهام) بخندید! اما اگه حتی یکنفر هم این مطلب رو بخونه واین جملات رو درک کنه برای من کافی باشه که میدونم حتی اون یکنفر هم تا یکهفته حال صحبت کردن نخواهد داشت واگر بی احساس و سنگ ونامرد و نازن باشه اونشبی که اینو خونده خوابش میبره!!
خب چون من الان خودم رو کسی میدونم که زیر دستای عضدی شکنجه میبینه و تا آپولو رو بهش نشون میده هرکاری که بخواد انجام میده وکسی که سالها بهش عشق ورزیدم ،عضدیه! خود خود عضدی!
وقتی ناخودآگاه کتاب رو گیر آوردم و شروع کردم به خوندن ،چنان تپش قلبی گرفته بودم که قلبم داشت از سینه در می آومد،وتنها تونستم پدرم رو محکم بغل کنم و بزنم زیر گریه،ووقتی پدرم ماجرا رو فهمید تنها با گفتن یک جمله رفت به اعماق افکار خودش، باید یه سر بریم دریا!
دریا،دریا تنها جایی بود که میتونست آرومم کنه،اما نکرد!وقتی رنگ آبی دریا رو میدیدم خودبه خود چهره ی عضدی رو تجسم میکردم که داره میخنده و زجر میده عزیزام رو ...
ومن در کجای این دنیا سیر میکردم و با چه اطلاعات کمی دل می سوزوندم و بدترین اتفاق برای چند نفری که دوستشون داشتم و نمی خواستم به این روزها بیفتن رو اعدام تصور میکردم و غصه میخوردم!اگر مثل دو ماه پیش (ببخشید ها) خر تشریف داشتم شاید زندانی رو کسی تجسم میکردم که عاشقش بودم، اما در یک چشم به هم زدن عضدی شد!
درطول خوندن کتاب چندین بار حالم بهم خورد،و وقتی تایپش میکردم بیشتر،شاید باورتون نشه،اما من زخمی بودم و تک تک کلماتش روی روحم تاثیر میکرد وتصورم به معنای واقعی کامل بود. هنوزم دستام سرده،آرامشی که می خواستم رو عضدی بهم نداد و رفت و نموند.
نمیگم افراد زیر هجده سال نخونن چون فکر میکنم من کوچکترین فرد بین وبلاگ نویسهای خودمون هستم (جمع دوستان رو میگم) اما میگم نخونید چون وبلاگم برای مدتی و شاید هم همیشه توی ذهنتون سیاه میشه و از من متنفر میشید. دلم اینو نمی خواد....
حالا اگه حالتون خوبه و مشکلی ندارید داستان رو که نوشته ی محسن مخملباف هستش رو بخونید .
جراحی روح
داستان سیاهی را برای شما مینویسم،این اجازه را از ناشر گرفته ام تا به خواننده بگویم که بهتر است آن را نخواند!حتی خودش قرار گذاشت البته نگفت حتما که روی جلدش بنویسد (خواند این کتاب برای افراد زیر هجده سال ممنوع است وهر کس ناراحتی قلبی یا بیماری اعصاب دارد آن را نخواند)نمیدانم وقتی شما این کتاب را میخوانید،روی جلد به چنین نوشته ی هشدار دهنده ای برمی خورید یا نه؟حتی شک دارم که اجازه داده باشند داستان با این چند سطر شروع شود.به هر حال من آدم قدی بودم،و کله ام مثل خیلی ها بوی قرمه سبزی میداد،ناشرم این یکی را اجازه نداده است که بگویم به درد شما هم نمی خورد که بفهمید من جزو چه گروه و چه دسته و چه مرامی بودم.اینها فروع قضیه است.زمانی حتی فکر میکردم که اگر جزو یک گروه و دسته ی دیگری هم بودم و یا به مرامی دیگر اعتقاد داشتم،باز هم وضع از همین قرار بود.بحث کلی است. مهم این است که من کله ام بوی قرمه سبزی میدادو به این بو تعصب داشتم.حالا شما می توانید بگویید اعتقاد . برای من دیگر واژه ها حساستشان را از دست داده اند.حتی برایم چیز مقدسی نمانده است که برایتان قسم بخورم که به معنای هیچ واژه ای معتقد نیستم!شاید بپرسید:پس برای چه همین حرفها را هم میزنی؟
خیلی روشن است.برای اینکه از من خواسته اند!ومن انجام میدهم.به همان دلیل که همه ی آن کارهای دیگر را انجام داده ام.اول اینطور فکر نمیکردم.حتی آنموقع که دستگیر شده بودم به همه چیز فکر میکردم جز این یکی !
همه چیز به خوبی و خوشی میگذشت.مرا نیز توی خیابان دستگیر کردند.کمی از همان شکنجه های معمول.مثل بستن به تخت وشلاق زدن به کف پا و تخته ی کمر و باسن.یا شوک برقی ودستبند قپانی و آویزان کردن و سوزاندن با سیگار وینستون که حرارتش بالاتر بود. من هم طبق معمول همه را تحمل کردم و قرارهایم را سوزاندم .همه چیز را لو دادم. باز هم طبق معمول بازجویم به نتیجه نرسید چون همه ی اطلاعات سوخته بود. خودش هم میگفت همان موقعی که مرا میزده ،اعتقاد نداشته است که من ظرف همان چند ساعت حرف بزنم .وتنها یک کار اداری را انجام میداده است. من حرف نزدم و وقتی هم حرف زدم برای این بود که دیگر دلیلی نداشت کتک بخورم.درحالیکه هنوز هم می توانستم ساعتها و شاید روزها کتک را تحمل کنم وچیزی را لو ندهم. اماحالا که دلیلی نداشت وسازمان پیشرفته ی ما حساب همه چیز را کرده بود ومن میتواستم دومین قرارم را که سوزاندم به راحتی حرف بزنم بدون آنکه کسی دستگیر شود چه اجباری داشت که شلاق بخورم؟نشستم و قهرمانانه همه چیز را گفتمو به ریش بازجویم هم خندیدم .حتی برای اینکه دلش را بسوزانم گفتم خیلی دلم می خواست توراهم میکشتم.وبازجویم خیلی خونسرد پرسیده بود مگه منو میشناختی؟ گفته بودم آره از رادیوی انقلابیون اسمتو شنیده بودم و با کارات آشنا بودم.همین! واو چقدر از این شهرت خوشش آمده بودودرست مثل یک آدم موفق که از اعتمادبه نفس شنگول است برای خودش سیگارروشن کرده بود وبعد مثل یک گارسون خوش برخورد یکی از همان ورقه های شبه امتحانی آرم دار را آورده بود که اظهارات خود را باچه گواهی میکنید ؟ ومن نوشته بودم با امضاء واو گفته بود انگشت هم بزنم؟
بقیه کار معلوم بود حتی احتیاجی نبود اتهامات دادستان را بشنوم و آن ماده دخول در دسته ی اشرار مسلح را که حکمش اعدام بود در پرونده ام ببینم. این را حتی قبل از دستگیریم میدانستم که حکم تیر من درآمده است برای همین وقتی زنم سوسن ومونا دخترم و مادرم نرگس به ملاقاتم آمدند با آنها خداحافظی کردم و بهشان گفتم که منتظر من نباشند .این ممکن است دیدار آخر باشد .
علی الظاهر هم بود ،چون بعد از دادگاه اول ،مرا به سلول انفرادی بردند؛دوباره بعد از دادگاه دوم به سلول انفرادی آوردند و من همه ی آن یکماه ظاهرسازی فرجام خواهی را به سایه نحیف خودم روی دیوار نگاه کردم و حساب روز وساعتش را نگه داشتم ،تاشبی رسید که فردا صبحش باید تیرباران میشدم .آنقدر قبل از دستگیریم راجع به زندان ومراحل شکنجه اتفاقاتی که ممکن است بیفقتد خوانده و شنیده بودم که همه چیز از قبل برایم روشن بود.پس طبیعی بود که فردا صبح درست یکماه پس از دادگاه دوم مراسم اعدام من اجرا شود.از این رو سعی کردم خودم را برای این حکم آماده کنم .لابد می گویید چرا اینقدر بی احساس از شب مرگم حرف میزنم و مثلا نمی گویم آن شب چه حالی داشتم و چه میکردم. این خیلی طبیعی است .من الان در شرایطی هستم که بدون احساساتی شدن به آن لحظه ها می اندیشم و برایم علی الوسیه است که در آن شب ترسیده باشم یا شوق رفتن داشته باشم . درواقع هردو بود.وقتی بدانی رفتنت حتمی است وهمه چیز در اینجا تمام شده است دلت می خواهد زودتر این اتفاق بیفتد مرگ محتوم راحت تر و پذیرفتنی تر ازمرگ مشکوکی است که معلوم نیست کی از راه میرسد. هر چه هست در این لحظات آخر انتظاری کشنده یقه آدم را میگیرد از اینکه همه چیز به این سادگی تمام میشود و امکان بازگشتش نیست و از اینکه آدم نمی داند به کجا خواهد رفت واین یکی بدتر است .آن شب تقریبا ساعت هشت بودکه صدای در بند بلند شد وصدای گامهای نگهبان تا پشت در سلولم آمد و تملیک در سلول کشیده شد ونور برمن ریخت و من هیکل ضدنور نگهبان را چون هیولاروی خودم دیدم.نمیدانم چرا اینقدر در خودم احساس کوچکی میکردم.انگار قدم نصف شده بود و حتی وقتی بی اختیار به صدای او بلند شدم و ایستادم باز هم همین احساس را داشتم درست نصف قد او را داشتم واو از پهنا چند برابر من بود .به هر جهت نگهبان چشمبند را به چشمم زد و دستم را گرفت ودر سلول را بست و با پوتینهایش دمپاییهای پلاستیکی خشک را به سمت پایم سر دادومن پوشیدم و راه افتادم .از پله ها که بالا می رفتم فهمیدم به اتاق بازجویم در طبقه دوم فلکه میرویم . احساسم با بارهای قبل که برای بازجویی از این پله ها ایستاده و نشسته رفته بودم فرق میکرد.وارد اتاق بازجویم که شدم نگهبان چشمبند را برداشت و رفت ومثل همیشه چند ثانیه طول کشید تا چشمهایم بازجو و اتاقش را به وضوح ببیند .هیچ از آن نورهای موضعی توی فیلمها خبری نبود. دومهتابی اتاق را روشن میکردوزیر آن نور ،رنگ بازجویم پریده می نمود.برای یکلحظه احساس کردم اوهم از مرگ من ترسیده!تعارف کرد که بنشینم وحتی برایم سیگار روشن کردوپرسید:چیزی میل داری؟ منگ تر از آن بودم که جوابش را بدهماگر امکانش بودحالا از خودش میپرسیدم که درآن لحظه چه جوابی به او داده ام.ولی احساس میکنم که زیاد در بندآن نبودم که قدگری کنم و بگویم نه.درآن لحظات آخر با خودم صمیمی تر شده بودم که بارد تعارف اومقاومت منفی خودرا به رخش بکشم وباز هم انقلابی بنمایم.همین که به راحتی آماده مرگ بودم وپلهای پشت سرم را خوب خراب کرده بودم که حتی اگر بخواهم نتوانم برگردم برای من کافی بود.نمی ترسیدم وامیدی به زندگی نداشتم وپرونده ام سنگین تر از آن بود که احتمال عفوی وجود داشته باشد . ومن اصلا راحت تر از این بودم که ابد را مثلا از اعدام بهتر بدانم .اما اگر هم درمقابل تعارف او چیزی نخواسته بودم برای این بودکه لابد چیزی نمیخواستم!من نمیتوانم حس آدمی را که از مرگ خودش خبردارد برای شما بگویم.این حس قابل انتقال نیست.حتی شنیده ام خیلی از محکومین عادی این راباورنمی کنند که رفتنی اند وبرای همین آرام ورام تاپای چوبه ی دار میروند.امامن باور کرده بودم.شاید این گفته درموردآنها هم دروغ باشد!
چندلحظه ای نگذشته بود که دوباره بازجویم به حرف آمد(هیچ دلم نمی خواست بهت یه خبربد بدم)کلماتش به نظرم مسخره می آمد .پیش خودم فکر کردم آنقدر احمق است که نمیداند من خبر اعدامم را از دادگاه گرفته ام وحتی میتوانم ساعت ودقیقه اش را حدس بزنم اما مثل اینکه حس من را خوانده باشد تجربه ی این قیافه اش را داشتم .خیلی این نقش ر ابازی میکرد که همه چیز را میداند وحتی افکرا مرا می تواند بخواند.گفت : نه نه اعدامتو نمیگم ،اونومیدونی.یه خبر بدتره .برای همین دلم نمی خواست تواین لحظه که داری برای مرگ آماده میشی این خبروبهت داده باشم. بیا خودت ببین. همه چیزو تو روزنامه نوشته .
وروزنامه ای را جلوی من انداخت.هنوزمنگ بودم.برای همین عکس العملی نشان ندادم وروزنامه افتاد زمین.خودش آن را برداشت تا نشانم بدهد. لای ورقهایش را باز کرد اما چیزی نیافت.دوباره نگاه کردوبازهم ادای آن را درآورد که چیزی را که می خواهد نمی یابد.روزنامه را روی میز من گذاشت و بیرون دوید.احساس کردم که بخاطر آن ارمانی که تا اینجا کشیده شده ام باید هشیارتر از آن باشم که گول بازی آخر اورا بخورم. هرچند به حکم سازمان پیشرفته ای که داشتم اگر هم گول میخوردم وتصمیم میگرفتم به آن ضربه ای بزنم نمیتوانستم وهمین به من یک اعتماد به نفس تشکیلاتی میداد. ولی یک حس درونی کنجکاوی مرا تحریک کرده بودومی خواستم ببینم چه خبری ممکن است از خودشان ساخته باشند یا چه خبر واقعا درستی است که از خبراعدام یکنفر مهمترباشد. بازجویم با یک روزنامه ی چرب و چیلی به اتاق بازگشت و گفت:بیا اینهاش با ظرف غذا برده بودنش بیرون .این نگهباناخرند.عکس یک ماشین تصادف کرده را نشان من داد.مدتی به او به انگشت اشاره اش وعکسی که نشانم میداد خیره شدم و چیزی درنیافتم. بعدروزنامه را روی دسته ی صندلی من گذاشت ورفت پشت میزش نشست وگفت:به هرجهت متاسفم،سرنوشت اینطور میخواسته که تو و خانواده ات یه جا از این دنیا برین.درآن لحظه همان حسی را داشتم که موقع وصل کردن باتون برقی بارها به من دست داده بود کرخ شده بودم تنم سوزن سوزن میشد واز چشمهایم ابر برمیخواست.برای چندلحظه ازاینکه کجاهستم درآمدم.دقیق یادم نیست که چطور روزنامه را نگاه کردم وتوانستم برآن همه ستاره که درچشمهایم منبسط میشدند فائق آیم. درست بود .سوسن مونا و مادرم ویک مرد غریبه که راننده بود در اثر تصادف با یک مینی بوس کشته شده بودند.نگهبان من را به سلولم برگرداند وبازجویم اجازه داد که آن کاغذ چرب روزنامه راباخودم به سلولم ببرم.توی سلول آن خبر را هزار بار خواندم وباورنکردم.لابد وقتی از ملاقات من برمی گشته اند دچارحادثه شده اند.لابد راننده خواب بوده ....اصلا چه فرقی میکرد؟ مهم این بود که آنها غیرمتقربه وزودتر ازمن مرده بودند.به هزار شکل مختلف تصادف آنها را برای خودم تصویر کردم.حتی یادم هست که بلندبلند گریه کردم وسرم را به سلول کوبیدم . نزدیکی های صبح بازجویم آمد توی سلول من وصندلی نگهبان راگذاشت واز فلاسک دستی برایم چای ریخت وگفت که این اتفاق برای همه می افتد وبهتر است برای اعدام خودم آمده باشم.حتی چای خودش رانخوردواصرار کرد که من بخورم.خیلی حرفها زد که من به هیچکدام گوش نکردم. چرا که در ذهنم تصاویر غریبی عبور میکرد.وخیال مرا با خود میبرد تصادف خانواده ام ،مامورین تیرباران،بچه هایی که آن بیرون ازفردا اعلامیه شهادت من را پخش میکنند. بعد دوباره صدای دربندآمد وبازجو ازمن خداحافظی کرد ومن مثل آدمهای مرده احساس کردم که کینه ام را از دست داده ام. سایه مرگ مرا دریک خلسه ای برده بود که اصلا به یاد نمی آوردم که او دشمن من است ومرا برای اعدام میفرستد.وابدابهایی نمیدادم به نگهبانهایی که مرا میبردند وآنقدر آرام دست مرا گرفته بودند که گویی مریضی عزیز رابااحتیاط برای ملاقات یا مداوا میبردند. حالا نمی دانم چرا یکباره فکر کردم وقتی تیربارانم کنند یکضرب پیش خانواده ام میروم ونمی دانم چرا احساس کردم آنها راباهمان سروکله ی شکسته میبینم و چرا خودم را آنطور سینه سوراخ تصور میکردم .بیچاره مونا بیچاره سوسن خداکند زود مرده باشند .ختی نمیتوانستم تصمیم بگیرم که ای کاش آنها زنده بودند وغصه ی مرا میخوردند ودرآن زندگی پرمشغله بیرون روزگار میگذراندند یا اینکه خوب شد مردند .هرچه بود حس عزیز مرده ای راداشتم که برای اعدام،اورا میبرند وبین مادرمردگی وخودمردگی بندبازی میکند.ازحالامرده ای بودم عزادار خویش که غصه ی مزار بی عزایش را میخورد.
(پادگان چیذر)راجور دیگری تصور میکردم.چرامرگ دیگران برایم آنقدررمانتیک می نمود اما حالا این فضاآنقدر عدای ومعمولی بود که انگار آدمی قرار بود تویش بمیرد.هیچ ارزش سیاسی عاطفی نداشت وانگار تنها برای حمام به یک محله غریب و آشنا آمده بودیم.از آمبولانس که پیاده شدم چند نگهبان دوره ام کردند .یکیشان که از همه گنده تر بود بقیه را عقب زدودست مرا کشید وگفت:برین عقب باز مرده خوری راه انداختین؟برین عقب خودم تقسیم میکنم.نگهبانان ایستادند واومرا چند قدم این طرف تر کشید وشروع کرد به بازرسی بدنم وهمانطور که دست به پاهایم میکشید پرسید:تیغ همراهت نداری؟ گفتم تیغ؟؟برای چی؟ گفت : یه وقت از ترس خودکشی نکنی،سایقه داشته . دلم می خواست با لگد بزنم توی صورتش ولی فقط تف کردم که کمی آنطرفتر افتاد.دوباره پرسید:ساعتت کو؟ ازما زرنگتراش هپلی هپو کردند؟ یکی از نگهبانا جلو آمد وگفت:کیسه ی لباساش تو ماشینمه درآرم؟ همان که گنده تر بود گفت:نه بعدا،دهنتو وا کن ببینم .وخودش با مشت زد توی لپ من ولبهایم را ازهم کشید وگفت: ح کن ، اح کن! ومن یکباره احساس کردم توی دندانسازی هستم ودندانهایم را میکشند وانگشتش را با حرص گاز گرفتم وتوی صورتش تف کردم. آن وقت نگهبانان افتادند به جانم،وبا لگدومشت زدند توی صورتم ودهانم را باز کردند ویکی ازنگهبانها گفت: نداره همه ی دندوناش سالمه. وهمان که گنده تر بود تف کرد توی دهنم وبعد همه ی نگهبانان یکی یکی تف کردند توی دهنم ویکیشان دهانم را باز نگه داشته بود ومی خواست ادرار کند که حوصله اش نیامد و دوتاشان مرا بردند وبستند به درخت پهن وسوراخ سوراخی که پوستش ازخون خشکیده پر بودوخاکش رنگ زمین تعویض روغنی ها را داشت ودل آدم را بهم میزد.چشمهایم را بستند وهمینطور باخودشان حرف زدند ومن همه جایم شروع کرد به لرزیدن وگزگز کردن و هی زانویم تاخورد و یکیشان حکم دادگاه را خواند ومن احساس کسی را داشتم که هزار ساعت برف غلتیده باشد وهمان که حکم را میخواند به زانو گفت و آماده گفت و شلیک گفت و شلیک کردند و من بدون هیچ دردی سرم آویزان شد.اما هنوز صدای آنها را میشنیدم.چندلحظه بعد صدای یک ماشین از دور آمد که ایستاد وبعد یکی تیر خلاص را توی سرم شلیک کرد وبازهم من دردی حس نکردم.فقط همه ی سرم ابتدا منقبض شد وبعد انقباض ناخودآگاه همه ی عضله هایم را از دست دادم و راحت شدم واحساس کردم ادرارم پاهایم را داغ کرد. نگهبانها زدند به خنده وهمان که گنده تر بود چشمبندم را باز کرد وموهایم را گرفت توی دستش و گفت:یه طور دیگه دهنتو وا کن ببینم به من کلک نزده باشی. ومن احساس کردم طوریم نیست ولی هنوز توی دست او اسیرم وحالا دلم می خواست بدوم و نمی توانستم.یکی از نگهبانا آمد و پرسید بازش کنیم؟ همان که گنده تر بود گفت: آره باید برش گردونیم. ومن رنجی غریب به دلم افتاد .از اینکه مرده بودم و هنوز در دست آنها بودم .آنها که بازم کردند هنوز روی پاهای خودم بودم . سینه ام خونی نبود. اماپای درخت خون تازه ریخته بود. بازجویم آمدجلوی من ودستش را دراز کرد و گفت: من از ساواک مرده ها خدمت میرسم ،خوشبختم! ونگهبانها خندیدند ودست مرا گرفتند وگذاشتند توی دست بازجو و بعد هلم دادند وسوار ماشینم کرد.هیچ توضیحی نمی توانم راجع به حس آن لحظه برایتان بدهم!حوادث زیادی برمن گذشته است که سایه ابهام را روی گذشته های من کشیده است.همه چیز را الان آبی رنگ به یاد می آورم وحتی کمی بنفش که گاهی به سرخی میزند وانگار همه چیز را حتی خودم را از پشت یک طلق کثیف نگاه میکنم. یا از پشت عینک یک مرده که از سردخانه به هوای داغ آمده باشد .همه ی تصاویر در نظرم چرک مرده می آمد واصلا نمی فهمیدم کجایم.تا اینکه توی ماشین بازجو یک سیگار برایم روشن کرد و گفت: حکم دادگاه در مورد تو اجرا شدواز الان تو رسما مرده ای وخبرش را هم در روزنامه ها چاپ میکنند دیگه به قهرمانهای ملی پیوسته ای!بعد حتی برای خودش سیگار روشن کرد و به راننده اش گفت که ضبط را روشن کند. صدای موسیقی که سراسر جیغ بود و آژیر آمبولانسی که در یک تونل می رود ماشین را پر کرد ومن با حیرت بیرون را نگاه میکردم.در سراسر راه از پشت شیشه ی ماشین درختنا بی برگ می گذشتند .تا به فلکه برسیم هیچ حرفی ردوبدل نشد وموسیقی حیرت مرا بیشتر میکرد ونمیدانستم مرده ام ویا خواب مراسم اعدام خودم را میبینم وحتی وقتی مرا به سلول برگرداندند نمیتوانستم تشخیص بدهم که واقعا این اتفاق افتاده است یا اینکه در خواب همه چیز را دیده ام وگویی حالاهم از خواب پریده ام. آنوقت یکلحظه دیدم که از درد حفره های سینه ام دارم به خودم میپیچم وپاهایم را جمع کرده ام توی شکمم و زوزه میکشم. دوباره در سلولم باز شد ودو نگهبان مسخ شده که صورتهایشان بهت بود وسایه دماغشان یکی یکی مثلث روی لبشان انداخته بود مرا باخودشان بردند وحتی تا وسط پله ها چشمهایم را نبستند.وسر پیچ تازه یکی از آنها به صرافت افتاد که باید چشمم را ببندد و من دونفر رادیدم که از بازجویی شبانه برمی گرداندند وپانسمان تازه پاهایشان خونی بود .توی اتاق بازجویم که رسیدیم چشمم را باز نکردند وهمینطور در رابستند و رفتند . نمیدانم چقدر گذشت شاید بیشتر از نیم ساعت نشده بود امابرای من آنقدر طولانی بود که احساس کردم سه بار تمام زندگی ام را مرور کرده ام. بعد دماغم خارید ومن بی اختیار با انگشت کمی پارچه چشمبندم را عقب زدم وچیزی را که نباید میدیدم دیدم: دخترم مونا،همسرم سوسن،وماردم نرگس با چشمهای بسته روی صندلی جلوی من نشسته بودند ومثل من کاری نمیکردند. چشمبندم را برداشتم وجیغ کشیدم و به طرف آنها رفتم و آنها جیغ کشیدند . همسرم چشمبندش را برداشت.دخترم از صندلی افتاد ومادرم با چشمهای بسته از حال رفت.صدبار از سوسن پرسیدم :شما زنده اید؟ من زنده ام؟ واوبدون اینکه از بازجو و
ان دونفری که توی اتاق درکنارش بودند ومن تا به حال
آنها را ندیده بودم خجالت بکشد مرا بغل کرد و گریه کرد تا عاقبت از حال رفتم.
چه مدت بیحال بودم نمیدانم،اینقدر یادم هست که تن و لباسم خیس بود و کسی توی صورتم میزد ویک پنکه ی قرمز رنگ روبه روی من میچرخید که به هوش آمدم وغیر از بازجویم وآن دونفر که همراهش بودند کسی در اتاق نبود. یکی از آن دونفر که پیرتر بودوپیراهن سفید آستین کوتاه وشلوار مشکی پوشیده بود از لای پوشه ی مشمای زیر بغلش یک ورقه جلوی من گذاشت و به آن یکی که جوانتر بود وپیراهن مشکی پوشیده بود وشلوار سفید به پا داشت گفت که به من خودکار بدهد و بازجویم سرم را دولا کرد تا ورقه را بخوانم و بعد شمرده شمرده گفت: خوش خط خوانا ویک خط درمیون بنویس!جلوی سوالهای چهار جوابی فقط یک علامت بزن .اول به اون سوال جواب بده:شما مرده اید یا زنده اید؟ بعدهفت هشت بار با پشت دستش زد توی سرم وفریاد کشید:فکر نکن،فوری جواب بده مرده ای یا زنده ای؟ مرده ای یا زنده ای؟ مرده ای یا .... ومن با خودکار ناخودآگاه توی چهارخونه ی زنده اید را علامت زدم .پیرمرد به رفیقش گفت: هوشش سرجاشه ،نمونه ی خوبیه ،ادامه بدین!وبازجویم گفت: حالا اون یکی سوال آیا خانواده ی شما زنده اند؟فکر نکن.جواب بده.جواب بده. زنده اند یا مرده اند؟ ومن همانطور که به پس کله ام ضربه های محکم او فرود می آمدند خانه ی زنده اند را علامت زدم. پیرمرد فورا گفت: اون یکی سوال پایینی اون ته صفحه ای رو ،به نوبت جواب نده که خودتو آماده کنی،سوال هشتم شما از این ماجرا چیزی به گوشتون خورده بود؟ وبازجویم به سرعت به زدن توی سر من مشغول شدوهی گفت: فکر نکن ،فکرنکن،جواب بده!ومن خودکار را ول کردم و شروع کردم به زدن خودم وجیغ کشیدم و زار زدم،هنوز نمی دانستم کجاهستم،وهیچ چیز مرا از بلاتکلیفی در نمی آورد.وقتی خودم را میزدم بازجو وآن دو نفر آمدند تا جلوی مرا بگیرند و نگذاشتند من خودم را خیلی بزنم وحتی بازجو به اشاره پیر مرد شروع کرد موهای مرا نوازش کردن وپیشانی ام را بوسید وبعد رفت تا برایم آب قند بیاورد . وجوان پیراهن مشکی گفت: کمکت میکنم تا بهتر جواب بدهی،هیچ به گوشت خورده بود که ما بعضی از اونایی که محکوم به اعدام هستند رو نمی کشیم؟ پیرمرده گفت: اغلبشونو. دوباره جوونه گفت: وفقط به ظاهر مراسم اعدام رو اجرا میکنیم ومی آریمشون روانشناسی؟ هیچ به گوشت خورده بود؟
هیچ به گوش خورده بود؟
هیچ به گوشت خورده بود؟
دوباره بازجو داشت میزد توی سرم،درست پس کله ام و میگفت: فکر نکن ،علامت بزن،فکر نکن ،علامت بزن.ومن علامت زدم نه .پیرمرده گفت: خودمو معرفی میکنم .عضدی دکتر روانشناس. جوانتره گفت: منوچهری دکتر روانشناس. بازجو گفت: نگران نباش ،نه خودت مردی ،نه خانوادت همه تون پیش ماهستین .البته از نظر بیرونی ها مردین و دیگه وجود خارجی ندارین. پیرمرد گفت: ببین عزیز جون ماخیلی باهم کار داریم ،برات توضیح میدم که زودتر به نتیجه برسیم تو آدم تیز هوشی هستی،خوب میتونی موقعیت خودتو درک کنی.سابقه ات هم نشون میده که آدم مقاومی بودی. ما مامور هستیم که منحنی اراده ی تورو به عنوان یک نمونه آماری برای تحقیقات این سازمان اطلاعاتی وجاهای دیگه اندازه بگیریم .فکر میکنی چقدر آمادگی داری؟ ویک کاغذ بزرگ شطرنجی را به دیوار زد که رویش چند منحنی نقطه چین شده بود.همینطور نگاهشان میکردمونمی دانستم چه بر من میگذرد. فقط دوباره زدم به گریه و آنها را نگاه کردم .مثل کودکی هایم که همینطور با چشمهای اشکبار به چشمهای پدرم که شلاق به دست داشت نگاه میکردم. وانگار همین دیروز بود ،انگار همین دیروز بود ، ومن نمیدانستم الان چه وقتی استواز این بازی هیچ سر در نمی آوردم وهنوز احساس میکردم که شاید مرده ام یا خوابم. چندبار جیغ زدم و صدایم به راحتی درآمد هیچ به جیغ زدن درخواب نمی مانست که همیشه صدایم گرده میخورد ودر نمی آمد وبه خفگی شبیه بود. عضدی گفت: چیزی هست که لو نداده باشی؟ بازجویم گفت:نه،اینو من به شما قول میدم،اگرم چیزی باشه به درد نخوره،سازمان اونا علمی تر از اینه که اطلاعاتی باقی بذاره، اون تا سر قرارش مقاومت کرد بعد همه ی اطلاعات سوخته رو تخلیه کرد.حالا خالی خالیه. عضدی گفت: پس بهتره بدونی که ما ازت هیچ اطلاعاتی نمی خوایم وفقط میخواهیم منحنی اراده ی یک نمونه آماری رو به دست بیاریم.
خیلی خب،به اون سوال جواب بده دوست داری زنده بمونی؟ دیگر همه چیز داشت دستگیرم میشد،وبا آن منگی که داشتم برای فرار از این مخمصه سعی کردم هوش و حواسم را جمع کنم. عضدی دوباره پرسید دوست داری زنده باشی؟ جلوی سوال چهار جواب خانه دار گذاشته بودند آری،خیر،ای یه کمی ، ونمیدانم. ومن میدانستم که آنها مرا زنده نخواهند گذاشت دلم هم این زندگی پرعذاب را نمی خواست. همیشه زیر شکنجه و فشارروانی آدم دلش می خواهد بمیرد. اما احساس کردم اگر به آنها راست بگویم،زودتر به مقصودشان میرسند.این بود که
گفتم:آره دلم میخواد زنده باشم. خود عضدی خودکار را از دستم گرفت وجلو خانه ی مثبت را علامت زد. بعد پرسید: درحال حاضرزیر چه میزان شکنجه از این آرزو برمیگردی؟ مثلا دلت می خواهد هزارتاشلاق بخوری وزنده باشی یا بمیری و هزار تا شلاق بخوری؟ بی معطلی و بی فکر گفتم : زنده باشم و شلاق بخورم. دوباره پرسید : دلت می خواهد دوهزار تاشلاق بخوری و بهت شوک وصل کنند وزنده باشی،یا دلت میخواد بمیری واذیت نشی؟ برای اینکه گیجشان کنم گفتم : دلم می خواد بمیرم. وعضدی خودش علامت زد وگفت: تااینجا درسته ،غیر از یک مورد تقریبا همه همین جوابو دادن. بالاتر از هزار شلاق با کابل باتونی غیر قابل تحمله و همه دلشون میخواد بمیرن وهگه نتونن بمیرن هرکاری که ما بخوایم رو انجام میدن،اینو تو هم قبول داری؟ مانده بودم چه جوابی بدهم؟ بازجو جلو آمد و با پشت دست تند تند به پشت سرم کوبیدوگفت: فکر نکن ،جواب بده،فکرنکن! گفتم بله. پیرمرده گفت: خیله خب،اونارو بیارین.!
دراتاق باز شد ، وسه تخت باریک چرخدار را به داخل اتاق هل دادند.خانواده ام را به تختها بسته بودند.چشم هرسه باز بود. بی اختیار بلند شدم وخودم را روی تخت مونا دخترم انداختم.دخترم مرا به اسم صدا میکرد!وشده بود مثل ماهها پیش که برای آمپول زدن اورا برده بودم وجیغ میکشید وصورتش را به من میمالید واز من میگریخت و حالا هم معلوم نبود چه بلایی به سرش آورده اند که از من هم میترسد .زنم هم صدایم میکرد.دست و پایش بسته بود. بازجویم خواست مرابه صندلیم برگرداند .اا عضدی مانع شد . من صورت دخترم را بوسیدم و به مادرم و زنم سوسن نگا ه کردم .هیچ کاری نمیشدبرای آنها بکنم. دست و پای هر سه را بسته بودندو کف پاهایشان از لای میله تختها بیرون زده بود .بازجو شلاقش را برداشت وانداخت روی دست من. عضدی گفت: ببین عزیز جان ،دلم می خواد فکرنکرده، اما دقیق به من بگی ، کدومشونو بیشتر دوست داری؟ مادرت؟ دخترت؟ ویا همسرت؟ بی معطلی گفتم: همه شونو. عضدی گفت: اگه قرار باشه تو یا یکی از اونا کتک بخورین ترجیح میدی کدوماتون بخورین؟ گفتم : هیچ کدوم. گفت: اگه بیشتر از هزار تا شلاق خورده باشی و نتونی بمیری و فقط راهش این باشه که یکی از اونا رو صد ضربه شلاق بزنی،کدوما رو ترجیح میدی؟
مثل یک خوک وحشی شدم و با شلاق توی صورت عضدی کوبیدم.از درد به خودش تا شد. نگهبانها داخل شدند و روی سرم ریختند. شلاق را از دستم درآوردند ومرا به آپولو بستند .پاهایم را سفت کردند. انگشتهایم را از پش خم کردند و زیر تسمه گذاشتند وکلاه موتورسوارها را به سرم گذاشتند .حالا صدای عضدی توی گوشم می پیچید وروبه رویم یک چراغ قرمز و زرد ، روشن و خاموش میشد وچشمم را میزد. صدای دستیار عضدی مثل پیچیدن آواز بچگی های من توی حمام درگوشم طنین می انداخت:تو درس رفتار یک انسان باهوش رو داری. روانشناسی میگه حتی حیوونا وقتی هیچ راه فراری نداشته باشند واحساس خطر شدید بکنند ،حمله میکنند وتو هم حمله کردی. مثل گربه در خطر توی یه اتاق دربسته.یا مثل مردمی که در تظاهرات محاصره بشن و راه فراری نداشته باشن. برای همین پلیس یه راه فرار کوچیک میذاره وبعد به اونا حمله میکنه. اینطوری اونا به امید همون یه راه کوچیک دست به حمله نمی زدند. خب تا اینجاش برای روانشناسی معلومه. حالا ما می خواهیم ببینیم یه آدم آرمانگر که نمونه خاصه واز عواطف بابلایی نسبت به همنوعاش برخورداره وقتی زیر شدیدترین فشارها قرار میگیره ومرگ براش ممکن نیست وهیچ راه فراری نداره چه واکنشی انجام میده. یه فرضیه هست که میگه اون ،همه ی نیروی معنویشو جمع میکنه تا بمیره و می میره.مثل اون درویشی که جلوی عطار تصمیم گرفت بمیره و مرد. یه فریه دیگه میگه اون رفتاری رو میکنه که عاطفی ترین حیوون در خطر با بچه ش میکنه. ماجرای اون میمونو شنیدی که توی حموم داغ برای فرار از سوختن بچه شو گذاشت زیر پاش تاخودش نسوزه؟اون ماجرا رو شنیدی؟ اون ماجرا رو شنیدی؟ دردی از کف پایم تا مغز سرم دوید .جای شلاق،گویی درختی را به کف پایم کوبیده باشند.خودم را زیر ضربات پیچ وتاب میدادم وانگشتم زیر تسمه ها داشت خرد میشد. نورهای زرد و قرمز با ضربات هماهنگ شده بود.چراغ قرمز می شد ضربه ی شلاق می آمد .همه جایم درد میگرفت و چراغ زرد میشد وآنها نمی زدند ودوباره چراغ قرمز می شد وشلاق می آمد ومن درچراغ زرد دلهره قرمز را داشتم و در چراغ قرمز درد زرد را. دلهره و درد زرد و قرمز منظم و روی حساب می آمدند و من از درد احساس گوسفندی را داشتم که اخته می شود.صدای پزشکیار می آمد که پاهایم را بعد از شکنجه پانسمان می کرد. دستهایش را روی کلیه هایم گذاشته بود وآنها را ماساژ میداد و به روانشناس می گفت:شلاق که به کف پا میخوره خون زیر پوست دلمه میبنده،اوره خون بالا میره وکلیه ها از کار می افتن باید ماساژشون داد. خواهش میکنم آهسته به من کاراتونو بگین که جراحی روح با هماهنگی پیش بره،من میترسم ازتون عقب بمونم. وبعد فشارخون مرا گرفت وهمانطور که آنها مرا شلاق میزدند با گوشی ضربان قلبم را میشنید و گاه گاه به رگ دستم آمپولی تزریق میکرد. حالا شکل کتک زدن را تغییر داده بودند و این روح مرا می سوزاند .بارها با روشن شدن چراغ قرمز وبا همان ریتم شلاق میزدند ومن برای مقابله به محض روشن شدن چراغ دندانهایم را به هم فشار می دادم و از شدت درد می کاستم و یا هماهنگ فریاد میکشیدم. چرا که ضربه برایم قابل پیش بینی بود.اما گاهی آنها با روشن شدن چراغ قرمز وقتی من همه ی عضلاتم را برای مقاومت منقبض میکردم شلاق را فرود نمی آوردند و می گذاشتند تا چراغ زرد شود تا من خودم را سست کنم و آن وقت ضربه را فرود می آوردند. در یک بیخبری حسی در یک عدم آمادگی روحی و من روحم میسوخت و مغزم سوت میکشید وچراغ زرد وقرمز را گم میکردم ویک رنج نارنجی مستمری را میدیدم که قابل فهم نبود ،قابل دفاع نبود،وفقط میدانم که روحم را می سوزاند. شوکها و سیگارهای وینستونی که پشت گوش روی سینه زیر بغل وجاهای دیگرم را که حساس بود می سوزاندند و از این سوختن ،روحم کم می آورد. بارها از حال رفتم وبه هوشم آوردند. بارها پاهایم بی حس شد ومرا دور فلکه پابرهنه دواندند تا حسشان بازگردد ومدام اندازه شلاقها را از کلفت به نازک و از نازک به کلفت تغییر دادند که نازکها بسوزانند و کلفتها کرخ کنند .بازی حس و بی حسی دردو بی دردی. هیچ چیز نمیدانستم،زمان شکنجه آنقدر طولانی شده بود که انگار صد قرار را سوزانده باشم .بعدها بازجویم به من گفت که مرتبه اول دوروز بعدش مرا از آپولو باز کرده بودند و من مثل زنی بودم که صدبار بچه ای همقد خودش را زاییده باشد. زجر کشیده بودم و در همه ی این لحظه ها مادرم نرگس ،همسرم سوسن،و دخترم مونا شاهد این شکنجه ی طاقت فرسا بوده اند.
عضدی گفت: مقدمه ی کار بسه،حالا حسی تر حرف میزنیم. در این لحظه شناخت تو از شکنجه یک شناخت حضوری است. دلت می خواد بمیری یا زنده باشی؟ دهانم را باز کردم ،اما چیزی از آن بیرون نیامد وفقط سرم را تکان دادم .عضدی گفت: میدونم ،نمی تونی حرف بزنی ادا نیست. واقعا نمی تونی حرف بزنی ، همه ی نمونه هی آماری همینطور شده اند. فقط با کله ات تصدیق یا رد کن. دلت میخواد بمیری؟ با سر تاکید کردم .دستیارش داشت روی کاغذ شطرنجی دیوار،نحنی نقطه چیر را پررنگ میکرد. عضدی دوباره پرسید: حاضری باری اینکه تورا بکشیم،به زنت دخترت یا مادرت صد ضربه ی شلاق بزنی؟ جوابی ندادم. بازجو گفت: ببندینش به آپولو .و آن رنگرنجی نارنجی مثل بختک افتاد روی من وهرچه کردم با چشمهایم از زیر کلاه پرواز التماس کنم و مانع از این کار بشوم نتواسنتم ،اینبار گاز پیک نیکی را هم در ارتفاع نزدیک ،زیر پاهایم گذاشتند و با همان ریتم درهم اما این بار سریعتر شلاق را از سر گرفتند. حالا احساس مرغی را داشتم که زنده زنده پخته میشود ،زنده زنده پرم را میکندند یا انگار زنی بودم که همه ی دنیا را از رحمش بیرون میکشیدند .بازجو گفت: هر وقت راضی شدی شلاق بزنی خودتو تکون بده.ومن زیر ضربه ناخودآگاه پیچ وتاب میخوردم وانها مرا باز نمیکردند ومن هیچ راهی نداشتم هزار بار تصمیم گرفتم بمیرم ونمردم آدم جان سگ دارد.
سه روز بعد مرا باز کردندوانداختند روی میز. دوبرابر خودم شده بودم .بازجو آیینه را آورد جلوی صورتم. چشمهایم توی صورت پف کرده ام پیدا نبود .پاهایم به متکایی چرمی و سیاه می مانست وپزشکیار هم بازوبند فشار خونش را با تقلا یک دور هم نتوانست دور بازویم بپیچد. تازه فهمیدم همه ی این مدت به من سرم وصل بوده است وبا دارو جسمم تقویت شده .پزشکیار گفت: خوشبختانه حالش خوبه و شما میتونید از نو شروع کنید. قلبش به کمک داروها منظم کار میکنه .درصد اوره طبیعیه وپنی سیلین های توی سرم نمیذاره جراحتش چرک کنه. وبعد به همه ی بدنم پماد مالید ومن احساس کردم از یک متری من دستهایش را تکان میدهد .دستیار عضدی هنوز منحنی های نقطه چین را پررنگتر میکرد.دهان مادرم دخترم و زنم را همچنان بسته بودند وباز چشمهای باز مرا نگاه میکردند اما مثل دفعه ی قلب که مرا باز کرده بودند بی قراری نمیکردند.مثل اینکه به انها هم امپولی زده بودند که فقط مرا مات نگاه کنند وهیچ عکس العمل دیگری نشان ندهند. دوباره وهم برم داشت که مرده ام ، یا خواب میبینم ، ودلم می خواست چشم باز کنم بیدار شوم زنده شوم وببینم که عذابی درکار نیست ببینم که زندگی به آرامی جاری است ببینم که رختخواب آسایشی گسترده است ببینم که دستی مرا نوازش میکند تا از کابوس بیرون بیایم وببینم که دخترم مونا از صدای ضجه هایی که درکابوس کشیده ام بیدار شده است و به من پناه آورده: آه مونا! اکنون من به تو احتیاج ترم، اکنون این تویی که باید مرا از عذاب برهانی ،حالا دیگر وقت آن است که تو مرا پناه دهی توپیش عذاب من شوی.منحنی اراده ام کامل است . من تا اخر رسیده ام .آن اره آهن بر را در دست بازجو نمیبینی؟ ان مته ی برقی را در دست آنها نمی بینی؟ مرا از کون نساخته اند. آهن نیستم . آدمم.این حمام بیش از حمام آن میمون می سوزاند،اما چه کنم؟ من آن میمون نیستم.تورا نمیتوانم بزنم. سوسن را شاید .نرگس را شاید.ولی تورا هرگز.
بازجو اره را روی پایم گذاشت ویک رفت و برگشت آن را امتحان کرد. چیزی مثل قیر از زیر آن بیرون زد. منوچهری دوشاخه مته را به برق زد.صدایش اتاق را سوراخ کرد.عضدی گفت: کار ما از حالا شروع میشه، ما باید تورا جراحی کنیم وبرای اینکه به روحت برسیم اول باید از جسمت بگذریم.اما مطمئن باش که پزشکی به کمک روانپزشکی اومده تا نذاره روحت از قفس جسمت خارج شه،اون روح تورو توی این جسم نگه میداره وما اونو عمل میکنیم . پس لطفا...
ومن دوباره عضلاتنم منقبض شده بود،وچرک وخون و ادرارم مخلوط شده بود. عضدی گفت: دلت می خواد از نوک پات تا فرق سرت به فاصله یک سانت با مته سوراخ شه؟ یا مایلی استفراغتو بخوری؟ منوچهری نوک مته را روی پایم گذاشت و آن را به کار انداخت....
همهی استفراغهای خوینم را خورده بودم وروح خسته ام کثیف بود. بالا آورده بودم وآنها مرا مجبورم میکردند تا دوباره آن را بخورم. این بار به بازجو حالت تهوع دست داد وتف کرد به صورت من وبیرون رفت ومنوچهری روی من بالا آورد وعضدی دماغش را گرفت و بیرون دوید.
خوک بودن چه حسی دارد؟ کفتار بودن چه حالی دارد؟ خودخوری یک کرم یک زالو چه مزه ای دارد؟ این مرگ پس چیست؟ درکجای نتوانستن آدمی قرار دارد؟ این تجربه را داشتم که وقتی دستم یا پایم کثیف بود از درون روحم به عذاب می آمد تا آن نقطه را تطهیر میکردم .اکنون همه ی جسمم از بیرون ودل واندرون روحم از تو کثیف بود ومن خودم را نمیتوانستم تحمل کنم .به هزار زور مثل کردم له شده و به دو نیمه شده ای که خودش را روی زمین میکشید دستم را به دوشاخه تخت رساندم وآن را توی پریز کردم تا خودم را بکشم برق قطع شد. کشوی میز بازجو را کشیدم کلتش را درآوردم دوهزار کیلو وزن داشت .لوله اش را روی سرم گذاشتم وماشه ی اهرمی اش را به شقیقه ام چکاندم ،گلوله ای نداشت. درودیوار اتاق درودیوار جهنم بود .این چند روز را به حال خودم نبودم.چه وقتی برمن گذشته بود؟ نمیدانم. فقط حس میکردم وارد یک زمانی روانی شده ام که طنین همه ی ثانیه هایش درد ،درد بود وفریاد دقایقش مرگ ،مرگ. مرگی که نبود ودردی که از بودن من بیشتر بود .دردی که درمن جمع شده بود .میخاست مرا بترکاند وهمه ی اتاق را بگیرد وحتی از اتاق هم بیرون بزند.انگار می خواسنتد مرا در استکانی فروکنند ونمی شد.
دوباره به اتاق آمدند .مرا به آپولو بستند.کلاه پرواز را به سرم گذاشتند.چشمم چیزی را نمیدید جز ان زرد و قرمز را. آن نارنجی هیولا را که مرا ذوب می کرد. حالا هرچه می اندیشیدم نمی فهمیدم با من چه میکنند. دیگر گویی شلاق و سوزاندن و شوک و بریدم و سوراخ کردن نبود . هرچه می اندیشیدم به وضع خودم واقف نبودم. حس کسی را داشتم که خودش را می زاید. حس کسی که دوباره خودش را میخورد تابار دگر بزاید. حس ماری که پوست می اندازد .حس مرغی که زنده زنده اورا بپزند. حس گوسفنی که زنده زنده پوستش بکنند . حس زخمی که در نمک فرو کنند. حس زخم گردن بی سر مرغی که در حیاط بال بال میزند. حس چشمی که با انگشت یا با نوک چقو بیرونش کنند وحس کودک زنده ای که شیری پلنگی گرگی به راحتی از پایش شروع به خوردن او کرده است .حس تشنه ای که به او آب جوش نمک بدهند. حس آتش گرفته ای که با قیر مذاب اورا خاموش میکنندوحس کسی که دیگر نمی دانست کیست و حس کسی که حس نداشت و لحظه ی ماکزیمم منحنی رسید.لحظه ای رسید که هیچ جز رهایی از وضعی که قابل توصیف نبود در جانم نمیچرخید. حالا شلاق در دستم بود. این همان لحظه ای بود که مادران باردار وضع حمل میکنند ،همان لحظه ای که زبان تاوان دست را نمیدهد. دل طاقت همراهی مغز را ندارد. ومن مادرم را میزدم اما دستم به اختیار نبود. شلاقها فرود نمی امدند این طرفو آن طرف میخوردند ومادرم که به تخت بسته شده بود سعی میکرد خودش را به زیر شلاق من بدهد. کمک میکرد تا شلاقم را درست به سینه اش بزنم.به صورتش. دخترم همانطور نشسته ،مرده بود وهمسرم سوسن در بستری از خون غرق بود .دیگر هیچ احساسی به انها نداشتم و سراغشان را حتی در دورترین عواطفم هم نمی توانستم بگیرم. مادرم بیهوده تلاش میکرد شلاق بخورد. من خودم این تلاش را داشتم ومعنی کار او برایم معلوم نبود . عضدی می گفت: درست است،عقده های سرکوفته ی پسر نسبت به مادر. این شلاق پاسخ آن عقده های فروکوفته است. ومن از بی حسی از زدن می ماندم ودستیارش آپولو را نشانم میداد ومن بر سر همسرم سوسن می کوبیدم و عضدی می گفت: این همان بازتاب شرطی است ، به هر شهروند نمونه ی آماری که شلاق نشان بدهی برای حکومتت هر کاری میکند. و من مونا را زدم .به یک ضربت شلاق افتاد . از پیش مرده بود. اما چشمهایش باز باز بود .ومن خودم را زدم و دوباره مونا را و دوباره مادرم را و دوباره خودم را و دوباره مونا را وعضدی می گفت: این همان تداعی است ناخودآگاه. ومن همسرم را میزدم که بر بستری از خون بود،در لباس عروسی مشکی اش.کانون معصومیت او را ،سینه اش را و او با نگاهش دیگر به ته خط رسیده بود واز من طلاق می گرفت و نامحرم روح میشدیم و از شلاق من میگریخت و عضدی ودستیارش آپولو را به من نشان میدادن و من همسرم را میزدم و دستیارش میگفت: استاد!هنر عشق ورزیدن هم ؟ ! وعضدی می گفت: عشق ورزیدن برای اون وجود نداره .زیر آپولولو مرد. عشق ورزیدن برای آنها که هنوز نمیدونن یک من ماست چقدر کره داره ،معنی داره. ومن دیگر نای زدن نداشتم ، ومادرم هنوز خودش را زیر شلاق من می انداخت و بازجویم میگفت: بی شرف ، زنیکه خره. وعضدی میگفت: این همان دوست داشتنه .ما برای تست اون به نمونه های آماری احتیاج داریم . وبعد شلاق را از دست من گرفتند ،درحالی که خون مادرم و همسرم که حالا برای من غریبه بودند.در هم شده بود.
بازجو گفت: جناب دکتر بببخشید من اطلاعاتی علمی شمارو ندارم،اما علاقمندم ...یه مثل مادهاتی ها داریم ....بفرمایین اینم مال روانشناسیه یا از این مثل تخمی هاست؟ عضدی گفت: لطفا جلوی خانوما ادب رو رعایت کنین .بازجو گفت: به یه یارو گفتن: عاشقی بدتره یا گشنگی؟ گفت تنگت نگرفته که هر جفتش یادت بره . این مال همون هنر عشق ورزیدنه ؟ مال روانشناسیه؟ عضدی گفت: یه کمی استراحت کنیم تا بعد .
اکنون نمی توانم بگویم درآن لحظه چه بر من گذشت. ماردم هنوز با چشمهایش مرا نوازش میکرد وبر زخم هایم مرهم میگذاشت. اما در ودیوار اتاق مرا زنده زنده خاک میکردند. مرا زنده زنده شمع آجین میکردند ونمی مردم. هزار بار فریا د کشیدم ای مرگهای حقیر وکوچک کجایید؟ ای اعدام تو را آرزو میکنم. ای ذبح گوسفندان تو را میخواهم.ای مرگ خوب،ای مرگ عزیز،ای مرگ بزرگ، ای مرگ نجاتبخش ،دستهای من تورا میجویند. گلویم را میفشردم. اما نفسم از راه دیگری برمی آمد. دوباره می فشردم نفسم که قطع میشد ، بی حس که میشدم ، دستهایم سل میشد ومی افتادم ونفس دوباره به شماره می آمد. برای همین عضدی میگفت هیچ کس نمیتواند خودش را بکشد!
هرکس تنها تصمیم به مرگ میگیرد.بعد برای توفیق در آن باید انجامش را به عهده ی دیگری بگذارد.به عهده ی یک شیء به عهدهی یک شیشه ی قرص ، به عهده ی یک طناب که اگر هم خواست ،پشیمان نشود، که اگر هم خواست، اوبتواند.حتی مرگ هم به یار ویاور احتیاج داشت ومن همه ی یارانم را از دست داده بودم. مادرم آیا حاضر بود من را بکشد؟ آیا هنوز مرا اینقدر دوست داشت؟ همسرم هنوز به من عشق می ورزید؟ ومونا.... وای که چه لحظه های بود ومن با وجودی که سعی میکنم این حکایت را آنچنان که بوده ، بی احساس بیان کنم ومثل یک جراح، خشن بمانم ومثل یک محقق، بی طرفی پیشه گیرم، نمی توانم . از ناشرم تقاضا میکنم این قسمتها را میرایش تصحیح کند وهماهنگی روح علمی را در آن حفظ کند .مادرم دستهایش بسته بود. اما با چشمهایش مرا میکشت و نمی مردم.می خواستم خودم را از آن بالا به کف حیاط پرت کنم میله های حصار طبقات نمی گذاشتند. زمین ، دهان نمیگشود وآسمان آغوش باز نمی کرد. ومن به اجبار زنده میماندم.پوست کنده، سوخته ، آش ولاش ودرد از شرفم عبور میکرد و غیرتم را می ترکاند.
آنها باز آمدند ، خودم را آماده کردم که هرکاری که میگویند انجام دهم، اما عضدی صندلیش را گذاشت وروبه رویم نشست ودستش را دراز کرد و به من تبریک گفت . وبازجویم گفت: همه چیز تمام شد .جسم تو رسما مرده. روزنامه را به دستم داد.تین را در صفحه ی دوم اعلام کرده بودند. وادامه داد: روح توکه تحت تعقیب بود تعویض شده است. عضدی گفت: تورا شستشوی قلبی داده ایم.حالا به هر که ما بخواهیم عشق می ورزی وبه هر که نخواهیم کینه می ورزی. بازجویم گفت: ما همین را میخواهیم،والا مردم آزار که نیستیم. عضدی گفت: سازمان علمی شما به این نتیجه رسیده که مقاومت انسان محدوده وپس ازمدتی تحمل شکنجه هرکسی اطلاعاتشو لو میده .برای همین اطلاعاتتو طبقه بندی کرد مقاومتتو زمان بندی کرد. حالا سازمان جهانی ما از یک جای دیگر شروع کرده. اطلاعات سوخته نمی خواد ،قرار و خانه ی امن نمی خواد، اطلعات علمی می خواد. منوچهری گفت: روح در تسخیر علم .ما الا به جایی رسیدیم که اینشتن با کشف اتم بهش نرسید او هسته ی اتم را شکافت و ما هسته ی انسان را،تبریک استاد!وهمدیگر را بوسیدند وانگشتهایشان پهلوهای چاق همدیگر را چنگ زد ودیگر حتی به بازجو محل سگ نگذاشتند .کاغذ شطرنجی را از دیوار کندند وگذاشتند لای پوشه وپرونده هایشان را زدند زیر بغلشان و از اتاق بیرون رفتند وبازجوی من هر چه فحش بلد بود حواله شان کرد ونشست پیش من وزار زار گریه کرد و التماس کرد تا به آن شرفی که در من مانده دلم برایش بسوزد ونمانده بود ونمی سوخت. آنوقت عصبانی شد.شلاقش را برداشت انداخت روی دوشش ویک کاغذ شطرنجی زد به دیوار وبا خودکار یک منحنی روی آن کشید وگفت: فلان فلان شده اگه برای من گریه نکنی منحنی تورو تا اینجا بالا میبرم. ومن برای او زار زدم ، خودم را زدم وگریه کردم، بی آنکه دلم بسوزد واودلش باری من سوخت مرا بغل کرد و با انگشتهایش پهلوی چاقم را فشار داد وگفت:از انتشارات سازمان اطلاعاتی برات یه پیشنهاد دارم. ماوقع را بنویس که همه ی این تحقیقات به اسم این فلان فلان شده های روانشناس در نره ویک وقت وهم ورشون نداره که بی آزمایشگاه ما اونا پخی بودند وغلطی میکردند.
من پذیرفتم واز یکماه بعد که حالم خوب شد شروع به نوشتن کردم واو گفت: این کتاب این حسن را دارد که مجبور نیستم روی یک میلیون جمعیت یکی یکی آزمایش کنم تا شهروند خوبی بشوند ومثل تو که حتی اگر آزاد شوی هیچ دستی از پا خطا نمیکنی.کافی است ملت این کتاب را بخوانند وهمه مثل تو به این نتیجه برسند .بنویس،همه چیز را واقعی بنویس که بیشتر تاثیر کند . وبعدها بازجویم مرا باور کرده بود .اعتراف کرد که اینکار را هم به درخواست روانشناسان کرده است. وبرای من دیگر چه فرقی میکرد؟ من خود حاضر به هرکاری بودم.
حالا خیلی خوب می توانم از این داستان یک پیام عبرت انگیز بگیرم و اعلام کنم که دیگر من پدیده ای شناخته شده ام که علم روانشناسی زیر و بم مرا میداند وشهروندی شده ام آرام که به کار هر حکومتی می آیم و با بنی من می توانند هزاران تمدن جدید بنا کنند بی بیم آنکه خطر فروریختنش باشد! وحالا همه کس می تواند به من اعتماد کند که به یمن شکنجه علمی از حدود وثغور هیچ علمی پای بیرون نمی گذارم وحتی ناشر من می تواند اعتماد کند که این موضوع را در هر شکل دیگر بدون آنکه یک جمله اش تکراری باشد دوباره بنویسم و به هزاران عنوان جدید با اسم مستعار شهروندان دیگر به چاپ برسانم .در عوض ناشرم به من قول داده است که به جای حق التالیف آزادی ام را به من بازگرداند ومرا مختار کرده است که اگر خواستم با خانواده ام ،دخترمرده ام مونا ،همسر مجروحم سوسن ومادرم نرگس زندگی کنم .ومن هرچه فکر میکنم میبینم برایم فرقی نمیکند که با کدام خانواده زندگی کنم .من به عنوان یک شهروند خوب برای وطنم وبه عنوان یک پدیده ی شناخته شده برای روانشناسی سیاسی دیگر هیچ احساسی نسبت به سرنوشت وموقعیت هیچ کس ندارم وحاضرم خودم وخانواده ام وملتم وهمه ی جهان را از طرف خودم وقف تحقیقات علمی کنم وخوشحالم ویقین دارم که روانشناسان مشاور ناشر کتابم ، یکمماه گذشته را هر شب به راحتی خوابیده اند و اضطراب ودغدغه ی پاسخ گفتن به هیچ مجهولی را نداشته اند.چه شبهای خوبی برما میگذرد.
پایان نیمه شب روز چهلم از زمان روانی.
موخره چاپ اول: حق التالیف نویسنده طبق قانون مطبوعات تماما پرداخت شده وایشان در حال حاضرر به عنوان یک شهروند خوشبخت در اجتماع زندگی خوبی دارند.
ناشر
موخره چاپ دوم : ناشر ضمن تسلیت مرگ نویسنده مزبور وخانواده اش هر نوع شایعه ای دال بر کشته شدم در تظاهرات خیابانی را تکذیب میکند واعلام میدارد که هیچ سوء قصدی درکار نبوده ومرگ ایشان در اثر تصادف با یک مینی بوس تصادفا اتقاق افتاده است. برای شادی روح این خانواده خواندن این کتاب را به همه ی شهروندان واقع بین توصیه میکند.
تهران- 66
پ.ن : می دونم چه حالی دارید ، ومیتونم تصور کنم چه جوری شدید. . . انتظار نظر گذاشتن ندارم ... فقط منو ببخشید ! بدرود.